وه که چه دور افتادم...

از آن همه شبهای خیال انگیز...

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

 

آوووخ. چه آتشی... داغ، مثل آن شبهای تابستان... سالهایی که همه فصل شان تابستان بود... و چه سخت بود، روح گداخته ام را به شانه بگیرم و روی تمام این شبهای داغ پابرهنه راه بروم... 

یادم افتاده به آن روزهای دور که انگار همه ی خواسته ام جز بریدن نبود... از همه چیز... لاقید شدن... درویش یکی از کوچه باغ های اصفهان شدن... روحم را که در تنگنای امشب گیر انداخته ام... دست می کشم. روی بند بندش... پر از زخم و درد... افیون و فراموش کار ... ساکن و خسته است از گاز گرفتن این همه زنجیر... انگار بعد از این همه روز تازه فهمیده باشم...

 

آووخ... با صدای شجریان بخوان...

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت...

 

من روح شاعر پسرک را کجای این راه دراز جا گذاشتم... آه ای شاعر مرده ی من... 

 

می دانی. باورش نمی کنم که من تمام این سالها گریختم... گریختم... مادربزرگ مرد... سالها پیش. من همان روزها بود که یاد گرفته بودم گریختن را... مادربزرگ مرد. من نفهمیدم. مادرم را بغل کرده بودم. وقتی که دایی داشت مادرش را خاک می کرد با دست های خودش. می دانی. از حس مادرم گریه ام گرفت. مثل آن وقت ها که فیلم های دردناک می بینی..... خدا لعنت کند فروید را...

نمی دانم که کی و کجا قرار شد که من روحم را تبعید کنم به آن سرزمین کوری... که آدم هایش کوری اشان این طور بود که انگار توی لیوان شیر فرو رفته اند، نه توی یک اتاق تاریک... اینجا همه چیز سفید است و من سالهاست رنگی ندیده ام... می ترسم آخر همین طور بمیرم، انگار که واقعا واقعا واقعا، همان طور که خیام واقعا از ته دل می گفت، هیچ وقت نبوده باشم. حتی از آن سوز و گداز خیام هم اثری نیست. انگار که هیچ وقت نبوده باشم. 

پيام هاي ديگران () - ۱۳٩٠/۸/۱٧ - نامه - آرشیو








 


سالهای گنگی من چه زود گذشت...

 

وقتی که گنگ شدی، همه چیز زود می گذرد...

می شماری، یک روز... یک ماه... یک سال...دو سال... سه سال... چهار سال...

 

و خاطرات قدیم... خاطرات مکتوب دور می شوند. از ذهنت فاصله می گیرند... از تو فاصله می گیرند...

 

عجب حسی است...

گنگ بودن ولی غافل نبودن...

گنگ بودن ولی بودن...

من تمام این سالهای سکوت، این نوشته ها را هر روز نگاه کرده ام...

کسی باورش می شود ؟...

من تمام این سالها نگریسته ام...

با همان دقت همیشگی...

 

چیزی در من هست...

چیزی که هست... 

ولی خاموش هست...

چیزی که سو سو می زند، اما محو... 

توی یک هال تاریک...

 

می بینی...

آدم گریه اش می گیرد...

من هم آخر سیاهچاله شدم...

پيام هاي ديگران () - ۱۳۸٩/٩/۱۸ - نامه - آرشیو








 


می گفتند، آخرش همه در گور خودشان می خوابند.


آخر من به تو  چه بگویم که من از همان اول در گور خودم خوابیدم...


نه آدمهایت، نه زمینت، نه آسمانت، هیچ کدام دل رمیده ی ما را در بر نگرفت. ای دریغ...

 

پيام هاي ديگران () - ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ - نامه - آرشیو








 


هر گوشه اش را می کشم که مگر پارچه حرفهایم قواره ی این چیزی شود که تمام این مدت دارم وجدان می کنم، نمی توانم...

دنیا... دنیا یعنی چیزی که آخرش همه می میرند. پیر می شوند. حتی مادربزرگت می میرد. پدر و مادرت را هم می توانی ببینی که پیر می شوند. خودت هم می بینی که دیگر دانشجوی لیسانس نیستی. دیگر حتی می توانی ازدواج هم کنی و خانواده خودت را داشته باشی.

دنیا... چیزی که خوشی هایش آن قدری زیاد نیست که ارضایت کند. در عوض همه ی وقتهایی که برای خوشی کردن از دست داده ای چیزی نداری. مگر اینکه برای خودت بخواهی حقیقتی والا تصویر کنی و دلخوش به آن باشی که ایرادی ندارد، بگذار خوشی ها بگذرند.

دنیا، ملغمه ای از خوشی و تلخی روزگار... بر تلخی ها و امتحان هایش که چیره می شوی، انگار یکهو آب سرد ریخته باشند روی سرت. با خودت شک می کنی که واقعا تلخ و سخت بود؟ دنیا یعنی همین که نه تلخی اش واقعی است نه خوشی اش.

دنیا برای من، یعنی دیدن تلاش انسانهایی که در راه آرمانشان مبارزه می کنند، شکنجه می شوند و می میرند و دست آخر همه ی این آرمان ها را شاید برای بیست یا سی سال آینده ی عمرشان بتوانند تجربه کنند. مثلا فکر کن به مبارزه ی پدرهای ما، سی سال پیش. مبارزه برای آزادی، با آن همه کشته و مجروح شکنجه.

دنیا، یعنی ترکیب پیچیده ای از زندگی شخصی، زندگی اخلاقی و زندگی حرفه ای... بالاخره خودت را باید وقف حرفه ای بکنی و زندگی حرفه ایی داشته باشی. راهی را که شروع می کنی، اغلب تا انتها در همانی. برای منی که راه علم را انتخاب کرده ام، زندگی حرفه ای، یعنی نصف وقتی که در آن بیدار هستم. گیرم مرزهای علم را چند میلی متری ببرم جلو. همه ی سهم من از زندگی حرفه ای ام. از نصف عمری که در آن بیدار هستم. بدبینانه است؟ خوب فرض کن مثلا انیشتین زمان باشی. چند میلیمتر می شود چند سانتی متر. پس چرا این قدر اسم انیشتین دهان پر کن است؟ برای اینکه دیگران او را آن قدر پرستیده اند و تمجیدش کرده اند. حتی انیشتین هم بخواهی بشوی، داری می شوی که آدم ها بپرستند تو را و تمجیدت کنند. هر چند که دیگر، دوره ی خیلی از این یکه تازی ها گذشته است و دنیای امروز، دنیای قهرمان محور نیست. دنیای همکاری و همیاری همگانی است. زندگی حرفه ای، یعنی چه؟ یعنی اینکه تو اگر دنبال علم آموزی هستی، باید نگاهی به اربابان ثروت داشته باشی تا بتوانی پول آنها را به سوی نیازهای مالی مربوط به تحقیق سوق دهی، آنها باید نگاهی به نیاز مشتری داشته باشند تا بتوانند پول های مردم را از آن خود کنند و در آخر تلاش تو یعنی تولید ثروت از جنبه بدبینانه ی موضوع. از جنبه ی خوش بینانه ی موضوع، این تلاش بدیمن، خواهی نخواهی، مقارن است با افزایش دانایی انسان ها و دانایی همه چیز است. دانایی یعنی حرکت رو به جلوی بشریت... زندگی حرفه ای؟ اگر کار آکادمیک نکردی چه؟ آن وقت زندگی حرفه ای شاید یعنی تلاش و خرج هوش و استعدادت برای پول در آوردن رییس شرکتت. شاید تو بتوانی مشاور ارشد مدیر عامل گوگل بشوی و به معنای واقعی کلمه بترکانی. خوش به حال جیب مدیر و البته جیب خودت. اگر خواستی زندگی حرفه ایت را وقف آرمانت کنی. چه می دانم، مثلا کشورت را بسازی آن وقت چه؟ آن وقت من دیگر اسم این را زندگی حرفه ای نمی گذارم، زندگی اخلاقی می گذارم. تو به خاطر اخلاقیاتی که داری، تلاش می کنی در برهوت ترین زمین های خدا، کمکی کنی به مردم و سرزمینت. آن جا نه اگر کار آکادمیک داری، راه هموار است، نه اگر کار تجاری داری. در واقع برای کار آکادمیک و تجاری نیست که آنجا کار می کنی، برای آرمان ها و اخلاقیات خودت کار می کنی.

و اما زندگی شخصی؟! زندگی شخصی همان چیز از قلم افتاده ی بیشتر بیوگرافی هاست. من در مورد خدمت های انیشتین به مردم دیگر بسیار می دانم، ولی از زندگی شخصی اش هیچ. زندگی شخصی اش مال خودش است. زندگی شخصی آن قسمتی است که اگر تویش موفق بودی، کسی تو را تمجید نمی کند. چه کسی زندگی آن مردی که بسیار با همسرش خوب است و با دوستانش مهربان است در بیوگرافی ها می نویسد؟ هیچ کس. کسی زندگینامه ی فردی را که شاد زندگی کرده باشد، در زندگینامه ها نمی نویسد. زندگی شخصی همین قدر بی سر و صداست و آن نصفه ی دیگریست که تو در آن بیداری. آن یکی نصفه اش را هم که گفتم، به زندگی حرفه ای می گذرد.

دنیا، یعنی همین که تصمیم بگیری در مورد زندگی حرفه ای و شخصی ات.

زندگی اخلاقی هم یعنی تمام این عقایدی که جمع کردی. برای من یعنی اینکه عمر کوتاه است و من فقط یک نفرم. و توان یک نفر، برای یافتن حقایق کم است و وقتش هم بیشتر از یک عمر نیست. زندگی اخلاقی برای من، یعنی تلاش برای تعصب نداشتن. زندگی اخلاقی یعنی شمه ای از ناامیدی و کوتاه دستی از فهمیدن راز هستی. زندگی اخلاقی همزمان می تواند این باشد که بی خیال این همه تلاش. چرا شاد نباشیم حالا که دستمان کوتاه است. شاد هستیم و اهمیت کمتری می دهیم که پشت پرده چه ها رود. زندگی اخلاقی یعنی تصمیم گرفتن بین این دو و وسوسه ی هر کدام. زندگی اخلاقی، یعنی خیلی اوقات دنبال این نباشی که آدم بزرگه ی داستان تو باشی. یعنی چه می دانم، یعنی دنبال لزوما کف زدن دیگران برای خودت نباشی. یعنی اگر مثلا، یک حرکتی با مرگ ساده ی تو شکل می گیرد، خوب چرا جانت را فدا نکنی. مثلا یک روز توی خیابان. یعنی همین. یعنی معنا و مفهوم مرگ و زندگی برای تو.

دنیا یعنی، جلو رفتن بی وقفه در تونل زمان. تونلی که آخرش معلوم است که سفید است. پس هیچ شکی نیست که آخر داستان همه معلوم است. همه یک روز به انتها می رسند و می میرند. زندگی یعنی اینکه ببینی مادربزرگت از تونل رد شد. ببینی پدر و مادرت آن آخرهای تونلند. ببینی که دست در دست خواهر و برادرت، به سمت آخرش حرکت می کنید. و پر از نشانه است. دنیا یعنی ما، ماشین های نویی هستیم که مدام نگران بالا رفتن کیلومتر خود هستیم. آخر کیلومترت که بالا رفت، دیگر توان و قوت اول را نداری. کیلومترت که بالا رفت، یعنی خیلی از راهی که می توانستی در عمرت بروی را رفته ای و دیگر کمتر فرصت تغییر های بزرگ بزرگ را داری. مثلا اینکه یک هو بعد ده سال حرفه ات را عوض کنی. خوب این کیلومتر شمار باعث می شود که حواست را جمع کنی که آهای، اگر حرفه ات را انتخاب کردی تقریبا بازگشتی در کار نیست. دنیا، یعنی تراژدی دیدن دو تا یار عاشق که روزی یکی شان زودتر به آخر تونل می رسد...

این تصویر از مرگ و زندگی، مدت هاست که با من است. می دانی. انگار که توی این حباب زندگی کنی... من توی این حباب زندگی می کنم...

پيام هاي ديگران () - ۱۳۸۸/٩/٩ - نامه - آرشیو








 


اینجا مثل درونم خیلی ساکته...

انگار که چند وقتی میشه که دیگه پای میز نیستم...

 

مثل زنبوری که توی خمره ی عسل گیر کرده باشه؛

گفتم شاید توی غربت، آدم بتونه از اول شروع کنه.

 

 

*. معاشران ز حریف شبانه یاد آرید.


پيام هاي ديگران () - ۱۳۸۸/٧/٢۱ - نامه - آرشیو








 


آدم تنها که افتاد، چه راحت سرد و بیراه می شود.

 

حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما

بلبلانیم  که  در  موسم  گل  خاموشیم

پيام هاي ديگران () - ۱۳۸٧/۱٠/٢٤ - نامه - آرشیو








 


گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم . . .

پيام هاي ديگران () - ۱۳۸٧/٦/۱٦ - نامه - آرشیو








 


مرد سرسخت به راهی می رفت. مدت ها بود. این اواخر سعی می کرد، یادش نرود که چرا به چنین راهی آمده است. اما کار دشواری بود.

سرانجام آن روز رسید. ناگهان دید که در میانه ی راهی است. اما هر چه کوشید به یاد بیاورد، آن همه سرسختی برای پا گذاشتن در این راه و ادامه ی آن، برای چه بود، موفق نشد.

انگار که در طول راه، تمام آن ایمان و دلیل لازم برای شروع راه، ذره ذره، مثل قطرات عرق، از سر و بدن او ریخته بود.

سرسختی می کرد، اما نمی دانست برای چه.

انگار که چیزهایی دلش را به هم زده بودند. از چیزی به تاب آمده بود. و بعد ناگهان به این راه گریخته بود. مرد سرسخت، انگار فقط برای فرار سرسختی می کرد.

فرار از مسخ شدن، فرار از فریب خوردن، فرار از قیدهای ناروای عرف، فرار از هر چیز که اراده ی آزاد او را خدشه دار می کرد. فرار از هر چیز که آزادی او را لکه دار می کرد. فرار از تلقی های نادرست از زندگی، مذهب و آدمها. فرار از تعصب.

مرد سرسخت، آن قدرها که فکر می کرد، عاقل و دوراندیش نبود. به هیچ جا قرار نمی گرفت. به هر راهی که برای فرار پیدا می کرد می دوید. او بزرگ نبود؛ تنها یک روح آزاد داشت. یک اسب وحشی آزاد بود که از دربند بودن سخت نفرت داشت؛ و در پس ظاهر متین و عاقل خود، تنها "کودکانه" از این غریزه وحشی پیروی می کرد.

پيام هاي ديگران () - ۱۳۸٧/۳/۱٥ - نامه - آرشیو








 


من امشب گریستم

خودم را می گویم

عجیب بود

خاطره ای دفن شده آمد و پیش چشم من رقصید، آوازی قدیمی خواند. همان آوازی را که آن شب، با مادر گوش کرده بودیم. همانی که دو سال پیش، با مادر شنیده بودیم و گریه کرده بودیم. من گریه کرده بودم. یعنی اشک ریخته بودم، بدون صدا. مادر هم از رنج من اشک ریخته بود.

عجیب سخت شده ام. مثل خلطی که در گلو خشک شده باشد

دی شب کمی ژان کریستف خواندم.

امشب فکر می کنم، زندگی همین چرخه ای است که من بیایم. تا بیست سالگی باور نکنم که زندگی همین است. بعد ناگهانی، باورم بشود. ناگهانی جدی بشوم. ناگهانی تسلیم این شوم که زندگی جدی است و من روزی، از ورای این روزها، خواهم مرد. و بعد ناگهانی به این فکر کنم که چه چیزی هست که به آن بی عاری عدم بیارزد تا برایش زندگی کنم. ناگهانی، بخواهم کارهای بزرگی در جامعه بکنم و روزی مرد بزرگی شوم. ناگهانی، دوستانم را ببینم که زندگی هر کدام را به سوی خود می کشد و وقت آن روزی رسیده است که تمام آن خاطرات پیش از زندگی را نگه داریم و لبخندزنان وارد زندگی جدی و خصوصی خودمان شویم. و ناگهانی، ببینیم که ما، دیگر آن نسل بی عار بی مسوولیت نیستیم. دیگر وقت آن رسیده که به دیگرانی کمک کنیم که این چرخه را مثل ما شروع کنند.

پيام هاي ديگران () - ۱۳۸٧/٢/٢٧ - نامه - آرشیو








 


مادربزرگ، یک سال و سه ماه پیش مرد،

و من خیلی آرام از کنار ماجرا گریختم

آخر تاب سنگینی حقیقتی را نداشتم

و - شفاف تر بگویم که - این حقیقت، صحت یا دروغ بودن خبر مرگ، نبود

حقیقت چیزی بود از جنس زندگی، سنگینی وصف ناپذیر هستی

و همین گونه

روزها و ماه ها و سال هاست که از خاطرات می گریزم

از به یاد آوردن خاطرات

حال را زندگی می کنم

روزها، به نظر خوب می گذرند

اما انگار، چیزی، فریادی، نعره ای

در آن اعماق در حبس مانده است

روزها ظاهرا خوب می گذرند

اما انگار چیزی خزیده است

به زیرین ترین لایه های وجود







*  خواهر کوچیکه! یادت هست این اسم را دیگر. می بینی! راههای زندگی ما را به سوی خود می کشد. اینجا را ببین http://www.freethinking.blogfa.com/post-21.aspx

** آدم، گاهی، از حجم دیوانه وار زندگی، منفجر می شود.

 

پيام هاي ديگران () - ۱۳۸٧/۱/۳۱ - نامه - آرشیو