صفیر

طبیبان را ز بالینم برانید
 را از دست اینان وا رهانید
 به گوشم جای این آیات افسوس
 سرود زندگانی را بخوانید
 دل من چون پرستوی بهاری است
 ازین صحرا به
 آن صحرا فراری است
 شکیب او همه در پی شکیبی است
 قرار او همه در بی قراری است
 دل عاشق گریبان پاره خوشتر
 به کوی دلیران آواره خوشتر
 غم دل با همه بیچارگی ها
 از این غم ها که دارد چاره خوشتر
 دلم یک لحظه در یک جا نماندست
 مرا دنبال خود هر سو کشاندست
 به هر
 لبخند شیرین دل سپردست
 برای هر نگاهی نغمه خواندست
 هنوزم چشم دل دنبال فرداست
 هنوزم سینه لبریز تمناست
 هنوز این جان بر لب مانده ام را
 در این بی آرزویی آرزوهاست
 اگر هستی زند هر لحظه تیرم
 وگر از عرش برخیزد صفیرم
 دل از این عمر شیرین برنگیرم
 به این
 زودی نمی خواهم بمیرم

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

شکوفه ای بر شراب

چو از بنفشه بوی صبح برخیزد
 هزار وسوسه در جان من برانگیزد
 کبوتر دلم از شوق میگشاید بال
 که چون سپیده به آغوش صبح بگریزد
 دلی که غنچه
 نشکفته ندامتهاست
 بگو به دامن باد سحر نیاویزد
 فدای دست نوازشگر نسیم شوم
 که خوش به جام شرابم شکوفه میریزد
 تو هم مرا به نگاهی شکوفه باران کن
 در این چمن که گل از عاشقی نپرهیزد
 لبی بزن به شراب من ای شکوفه بخت
 که می خوش است که با بوی گل درآمیزد

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

شراب شعر چشمهای تو

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
 همه اندیشه ام اندیشه فرداست
 وجودم از تمنای تو سرشار است
 زمان در بستر شب خواب و بیدار است
 هوا آرام
 شب خاموش راه آسمان ها باز
 خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
 رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوش شب را
 همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
 همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
 همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می
 سایند
 همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
 همین فردای افسون ریز رویایی
 همین فردا که راه خواب من بسته است
 همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
 همین فردا که ما را روز دیدار است
 همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
 همین فردا
 همین فردا
 من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
 زمان در بستر شب خواب و بیدار است
 سیاهی تار می بندد
 چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
 دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
 به هر سو چشم من رو میکند فرداست
 سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
 قناری ها سرود صبح
 می خوانند
 من آنجا چشم در راه توام ناگاه
 ترا از دور می بینم که می آیی
 ترا از دور می بینم که میخندی
 ترااز دورمی بینم که می خندی و می آیی
 نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
 سراپا چشم خواهم شد
 ترا در بازوان خویش خواهم دید
 سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد
 شد
 تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
 برایت شعر خواهم خواند
 برایم شعر خواهی خواند
 تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
 وگر بختم کند یاری
 در آغوش تو
 ای افسوس
 سیاهی تار می بندد
 چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
 هوا آرام شب
 خاموش راه آسمان ها باز
 زمان در بستر شب خوابو بیدار است

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

شبنم و چراغ

باز از یک نگاه گرم تو یافت
 همه ذرات جان من هیجان
 همه تن بودم ای خدا همه تن
 همه جان گشتم ای خدا همه جان
 چشم تو این سیاه افسونکار
 بسته با صد
 فریب راهم را
 جز نگاهت پناهگاهم نیست
 کز تو پنهان کنم نگاهم را
 چشم تو چشمه شراب من است
 هر نفس مست ازین شرابم کن
 تشنه ام تشنه ام شراب شراب
 می بده می بده خرابم کن
 بی تو در این غروب خلوت و کور
 من و یاد تو عالمی داریم
 چشمت آیینه دار اشک من است
 ب
 چراغی و شبنمی داریم
 بال در بال هم پرستوها
 پر کشیده به آسمان بلند
 همه چون عشق ما به هم لبخند
 همه چون جان ما بهم پیوند
 پیش چشمت خطاست شعر قشنگ
 چشمت از شعر من قشنگتر است
 من چه گویم که در پسند آید
 دلم از این غروب تنگ تر است

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

سینه گرداب

همرنگ گونه های تو مهتابم آرزوست
 چون باده لب تو می نابم آرزوست
 ای پرده پرده چشم توام باغ های سبز
 در زیر سایه مژه ات خوابم آرزوست
 دور از نگاه
 گرم تو بی تاب گشته ام
 بر من نگاه کن که تب و تابم آرزوست
 تا گردن سپید تو گرداب رازهاست
 سر گشتگی به سینه گردابم آرزوست
 تا وارهم ز وحشت شبهای انتظار
 چون خنده تو مهر جهانتابم آرزوست

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

سفر

سحر خندد به نور زرد فانوس
 پرستویی دهد بر جفت خود بوس
 نگاهم میدود بر سینه راه
 ترا دیگر نخواهم دید افسوس

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

سرگردان

دلم سوزد به سرگردانی ماه
 که شب تا روز پوید این همه راه
 سحر خواهد درآمیزد به خورشید
 نداند چون کند با بخت کوتاه

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

سرودی در بهار

پرستوهای شب پرواز کردند
 قناری ها سرودی ساز کردند
 سحرخیزان شهر روشنایی
 همه دروازه ها را باز کردند
 شقایق ها سر از بستر کشیدند
 شراب
 صبحدم را سرکشیدند
 کبوترهای زرین بال خورشید
 به سوی آسمان ها پر کشیدند
 عروس گل سر و رویی بیاراست
 خروش بلبلان از باغ برخاست
 مرا بال این سبکبالان سرمست
 سحرگاهان زهر گفتگوهاست
 خدا را بلبلان تنها مخوانید
 مرا هم یک نفس از خود بدانید
 هزاران قصه
 ناگفته دارم
 غمم را بشنویداز خود مرانید
 شما دانید و من کاین ناله از چیست
 چهدردست این که در هر سینه ای نیست
 ندانم آنکه سرشار از غم عشق
 جدایی را تحمل می کند کیست
 مرا ?ا نازنین از یاد برده
 به آغوش فراموشی سپرده
 امیدم خفته اندوهم شکفته
 دلم مرده تن و
 جانم فسرده
 اگر من لاله ای بودم به باغی
 نسیمی می گرفت از من سراغی
 دریغا لاله این شوره زارم
 ندارم همدمی جز درد و داغی
 دل من جام لبریز از صفا بود
 ازین دلها ازین دلها جدا بود
 شکستندش به خودخواهی شکستند
 خطا بود آن محبت ها خطا بود
 خدا را بلبلان تنها
 مخوانید
 مرا هم یک نفس از خود بدانید
 هزاران قصه ناگفته دارم
 غمم را بشنوید از خود مرانید

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

سرود آبشار

مگر چشمان ساقی بشکند امشب خمارم
 را
 مگر شوید شراب لطف او از دل غبارم را
 بهشت عشق من در برگ ریز یاد ها گم شد
 مگر از جام میگیرم سراغ چشم یارم را
 به گوشش بانگ شعر و اشک من نا آشنا آمد
 به گوش سنگ میخواندم سرود آبشارم را
 به جام روزگارانش شراب عیش و عشرت یاد
 که من با یاد او از یاد بردم روزگارم را
 پس از عمری هنوز ای جان به یاری زنده می دارد
 نسیم اشتیاق من چراغ انتظارم را
 خزان زندگی از پشت باغ جان من برگشت
 که دید از چشم در لبخند شیرین بهارم را
 من از لبخند او آموختم درسی که نسپارم
 به دست نا امیدی ها دل امیدوارم را
 هنوز از برگ و بار عمر من یک غنچه نشکفته است
 که من در پای او میریزم اکنون برگ و بارم را

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

سرو

در بیابانی دور
 که نروید جز خار
 که نخیزد جز مرگ
 که نجنبد نفسی از نفسی
 خفته در خاک کسی
 زیر یک سنگ کبود
 دردل خاک سیاه
 می درخشد دو نگاه
 که به ناکامی ازین محنت گاه
 کرده افسانه هستی کوتاه
 باز می خندد مهر
 باز می تابد ماه
 باز هم قافله سالار وجود
 سوی صحرای عدم پوید راه
 با دلی خسته و غمگین همه سال
 دور از این جوش و خروش
 می روم جانب آن دشت خموش
 تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
 تا
 کشم چهره بر آن خاک سیاه
 وندرین راه دراز
 می چکد بر رخ من اشک نیاز
 می دود در رگ من زهر ملال
 منم امروز و همان راه دراز
 منم اکنون و همان دشت خموش
 من و آن زهر ملال
 من و آن اشک نیاز
 بینم از دور در آن خلوت سرد
 در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی
 ایستادست کسی
 روح آواره کسیت
 پای آن سنگ کبود
 که در این تنگ غروب
 پر زنان آمده از ابر فرود
 می تپد سینه ام از وحشت مرگ
 می رمد روحم از آن سایه دور
 می شکافد دلم از زهر سکوت
 مانده ام خیره به راه
 نه مرا پای گریز
 نه مرا تاب نگاه
 شرمگین می شوم از
 وحشت بیهوده خویش
 سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار
 قد برافراشته از سینه دشت
 سر خوش از باده تنهایی خویش
 شاید این شاهد غمگین غروب
 چشم در راه من است
 شاید این بندی صحرای عدم
 با منش سخن است
 من در این اندیشه که این سرو بلند
 وینهمه تازگی و شادابی
 در
 بیابانی دور
 که نروید جز خار
 که نتوفد جز باد
 که نخیزد جز مرگ
 که نجنبد نفسی از نفسی
 غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه
 خنده ای می رسد از سنگ به گوش
 سایه ای می شود از سرو جدا
 در گذرگاه غروب
 در غم آویز افق
 لحظه ای چند بهم می نگریم
 سایه می خندد و
 می بینم وای
 مادرم می خندد
 مادر ای مادر خوب
 این چه روحی است عظیم
 وین چه عشقی است بزرگ
 که پس از مرگ نگیری آرام
 تن بیجان تو در سینه خاک
 به نهالی که در این غمکده تنها ماندست
 باز جان می بخشد
 قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد
 سرو را تاب و توان
 می بخشد
 شب هم آغوش سکوت
 می رسد نرم ز راه
 من از آن دشت خموش
 باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش
 می روم خوش به سبکبالی باد
 همه ذرات وجودم آزاد
 همه ذرات وجودم فریاد

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

ستاره کور

ناتوان گذشته ام ز کوچه ها
 نیمه جان رسیده ام به نیمه راه
 چون کلاغ خسته ای در این غروب
 می برم به آِیان خود پناه
 در گریز ازین زمان بی گذشت
 در فغان
 از این ملال بی زوال
 رانده از بهشت عشق و آرزو
 مانده ام همه غم و همه خیال
 سر نهاده چون اسیر خسته جان
 در کمند روزگار بدسرشت
 رو نهفته چون ستارگان کور
 در غبار کهکشان سرنوشت
 می روم ز دیده ها نهان شوم
 می روم که گریه در نهان کنم
 یا مرا جدایی تو می کشد
 یا ترا دوباره مهربان کنم
 این زمان نشسته بی تو با خدا
 آنکه با تو بود و با خدا نبود
 می کند هوای گریه های تلخ
 آن که خنده از لبش جدا نبود
 بی تو من کجا روم کجا روم
 هستی من از تو مانده یادگار
 من به پای خود به دامت آمدم
 من مگر ز دست خود کنم فرار
 تا لبم دگر
 نفس نمی رسد
 ناله ام به گوش کس نمی رسد
 می رسی به کام دل که بشنوی
 ناله ای از ین قفس نمی رسد

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

دشت

در نوازشهای باد
 در گل لبخند دهقانان شاد
 در سرود نرم رود
 خون گرم زندگی جوشیده بود
 نوشخند مهر آب
 آبشار آفتاب
 در صفای دشت من کوشیده بود
 شبنم آن دشت از پاکیزگی
 گوییا خورشید را نوشیده بود
 روزگاران گشت و گشت
 داغ بر دل دارم از این سرگذشت
 داغ بر دل دارم از مردان دشت
 یاد باد آن خوشنوا آواز دهقان شاد
 یاد باد آن دلنشین آهنگ رود
 یاد باد آن مهربانی های باد
 یاد باد آن روزگاران یاد باد
 دشت با
 اندوه تلخ خویش تنها مانده است
 زانهمه سرسبزی و شور و نشاط
 سنگلاخی سرد بر جا مانده است
 آسمان از ابر غم پوشیده است
 چشمه سار لاله ها خوشیده است
 جای گندم های سبز
 جای دهقانان شاد
 خارهای جانگزا جوشیده است
 بانگ بر میدارم از دل
 خون چکید از شاخ گل باغ و
 بهاران را چه شد
 دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
 سرد و سنگین کوه می گوید جواب
 خاک خون نوشیده است

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

آن روزها

آن روزها رفتند
 آن روزهای خوب
 آن روزهای سالم سرشار
 آن آسمان های پر از پولک
 آن شاخساران پر از گیلاس
 آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به
 یکدیگر
 آن بام های باد بادکهای بازیگوش
 آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
 آن روزها رفتند
 آن روزها یی کز شکاف پلکهای من
 آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
 چشمم به روی هر چه می لغزید
 آنرا چو شیر تازه می نوشید
 گویی میان مردمکهایم
 خرگوش نا آرام
 شادی بود
 هر صبحدم با آفتاب پیر
 به دشتهای نا شناس جستجو می رفت
 شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
 آن روزها رفتند
 آن روزها ی برفی خاموش
 کز پشت شیشه در اتاق گرم
 هر دم به بیرون خیره میگشتم
 پاکیزه برف من چو کرکی نرم
 آرام می بارید
 بر نردبام کهنه چوبی
 بر رشته سست طناب رخت
 بر گیسوان کاجهای پیر
 و فکر می کردم به فردا آه
 فردا
 حجم سفید لیز
 با خش خش چادر مادربزرگ آغاز میشد
 و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در
 که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور
 و طرح سرگردان پرواز کبوترها
 در جامهای رنگی
 شیشه
 فردا ...
 گرمای کرسی خواب آور بود
 من تند و بی پروا
 دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
 از مشق های کهنه خود پاک می کردم
 چون برف می خوابید
 در باغچه می گشتم افسرده
 در پای گلدانهای خشک یاس
 گنجشک های مرده ام را خاک میکردم
 آن روزها رفتند
 آن روزهای
 جذبه و حیرت
 آن روزهای خواب و بیداری
 آن روز ها هر سایه رازی داشت
 هر جعبه سربسته گنجی را نهان می کرد
 هر گوشه صندوقخانه در سکوت ظهر
 گویی جهانی بود
 هر کسی ز تاریکی نمی ترسید
 در چشمهایم قهرمانی بود
 آن روزها رفتند
 آن روزهای عید
 آن انتظار آفتاب و
 گل
 آن رعشه های عطر
 در اجتماع ساکت و محبوب نرگسهای صحرایی
 که شهر را در آخرین صبح زمستانی
 دیدار می کردند
 آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز
 بازار در بوهای سرگردان شناور بود
 در بوی تند قهوه و ماهی
 بازار در زیر قدمها پهن می شد کش می آمد با
 تمام لحظه های راه می
 آمیخت
 و چرخ می زد در ته چشم عروسکها
 بازار مادر بود که می رفت با سرعت به سوی حجم های رنگی سیال
 و باز می آمد
 با بسته های هدیه با زنبیل های پر
 بازار بود که می ریخت
 که می ریخت
 که می ریخت
 آن روزها رفتند
 آن روزهای خیرگی در رازهای
 جسم
 آن روزهای آشنایی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ
 دستی که با یک گل
 از پشت دیواری صدا می زد
 یک دست دیگر را
 و لکه های کوچک جوهر بر این دست مشوش مضطرب ترسان
 و عشق
 که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد
 در ظهر های گرم دود آلود
 ما عشقمان را
 در غبار کوچه می خواندیم
 ما با زبان ساده گلهای قاصد آشنا بودیم
 ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم
 و به درختان قرض می دادیم
 و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت
 و عشق بود
 آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
 ناگاه
 محصورمان می کرد
 و
 جذبمان می کرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم های دزدانه
 آن روزها رفتند
 آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
 از تابش خورشید پوسیدند
 و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
 در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
 و دختری که گونه هایش را
 با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه
 اکنون زنی تنهاست
 اکنون زنی تنهاست

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

آفتاب می شود

نگاه کن که غم درون دیده ام
 چگونه قطره قطره آب می شود
 چگونه
 سایه سیاه سرکشم
 اسیر دست آفتاب می شود
 نگاه کن
 تمام هستیم خراب می شود
 شراره ای مرا به کام می کشد
 مرا به اوج می برد
 مرا به دام میکشد
 نگاه کن
 تمام آسمان من
 پر از شهاب می شود
 تو آمدی ز دورها و دورها
 ز سرزمین عطر ها و نورها
 نشانده ای مرا
 کنون به زورقی
 ز عاجها ز ابرها بلورها
 مرا ببر امید دلنواز من
 ببر شهر شعر ها و شورها
 به راه پر ستاره ه می کشانی ام
 فراتر از ستاره می نشانی ام
 نگاه کن
 من از ستاره سوختم
 لبالب از ستارگان تب شدم
 چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
 ستاره چین برکه های شب شدم
 چه دور بود پیش از این زمین ما
 به این کبود غرفه های آسمان
 کنون به گوش من دوباره می رسد
 صدای تو
 صدای بال برفی فرشتگان
 نگاه کن که من کجا رسیده ام
 به کهکشان به بیکران به جاودان
 کنون که آمدیم تا به اوجها
 مرا بشوی با شراب موجها
 مرا بپیچ در حریر بوسه ات
 مرا بخواه در شبان دیر پا
 مرا دگر رها مکن
 مرا از این ستاره ها جدا مکن
 نگاه کن که موم شب براه ما
 چگونه قطره قطره آب میشود
 صراحی سیاه دیدگان من
 به لالای گرم تو
 لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
 نگاه کن
 تو میدمی و آفتاب می
 شود

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

پنجره

یک پنجره برای دیدن
 یک پنجره برای شنیدن
 یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
 در انتهای خود به قلب زمین میرسد
 و باز میشود به سوی وسعت
 این مهربانی مکرر آبی رنگ
 یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
 از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
 سرشار میکند
 و میشود از آنجا
 خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
 یک پنجره برای من کافیست
 من از دیار عروسکها می آیم
 از زیر سایه های درختان کاغذی
 در
 باغ یک کتاب مصور
 از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
 در کوچه های خاکی معصومیت
 از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
 در پشت میز های مدرسه مسلول
 از لحظه ای که بچه ها توانستند
 بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند
 و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند
 من از
 میان
 ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
 و مغز من هنوز
 لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
 دردفتری به سنجاقی
 مصلوب کرده بودند
 وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
 و در تمام شهر
 قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
 وقتی که چشم های
 کودکانه عشق مرا
 با دستمال تیره قانون می بستند
 و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
 فواره های خون به بیرون می پاشید
 وقتی که زندگی من دیگر
 چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
 دریافتم باید باید باید
 دیوانه وار دوست بدارم
 یک پنجره برای من کافیست
 یک پنجره
 به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
 اکنون نهال گردو
 آن قدر قد کشیده که دیوار رابرای برگهای جوانش
 معنی کند
 از آینه بپرس
 نام نجات دهنده ات را
 آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
 تنها تر از تو نیست ؟
 پیغمبران رسالت ویرانی را
 با خود به قرن ما آوردند ؟
 این انفجار های پیاپی
 و ابرهای مسموم
 آیا طنین آینه های مقدس هستند ؟
 ای دوست ای برادر ای همخون
 وقتی به ماه رسیدی
 تاریخ قتل عام گل ها را بنویس
 همیشه خوابها
 از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند
 من شبدر چهار پری را می بویم
 که روی گور
 مفاهیم کهنه روییده ست
 آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟
 آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
 تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
 حس میکنم که وقت گذشته ست
 حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
 حس میکنم که
 میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این
 غریبه ی غمگین
 حرفی به من بزن
 آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
 جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
 حرفی بزن
 من در پناه پنجره ام
 با آفتاب رابطه دارم

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

پرنده مردنی است

دلم گرفته است
 دلم گرفته است
 به ایوان می روم و انگشتانم را
 بر پوست کشیده
 ی شب می کشم
 چراغ های رابطه تاریکند
 چراغهای رابطه تاریکند
 کسی مرا به آفتاب
 معرفی نخواهد کرد
 کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
 پرواز را به خاطر بسپار
 پرنده مردنی ست

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

کسی که مثل هیچ کس نیست

من خواب دیده ام که کسی می آید
 من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
 و پلک چشمم هی می پرد
 و کفشهایم هی جفت میشوند
 و
 کور شون
 اگر دروغ بگویم
 من خواب آن ستاره ی قرمز را
 وقتی که خواب نبودم دیده ام
 کسی می آید
 کسی می آید
 کسی دیگر
 کسی بهتر
 کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
 مثل انسی نیست
 مثل یحیی نیست
 مثل مادر نیست
 و مثل آن کسی ست که باید باشد
 و قدش از
 درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
 و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
 و از برادر سید جواد هم که رفته است
 و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
 و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
 و اسمش آن چنانکه مادر
 در اول نماز و در آخر نماز صدایش
 میکند
 یا قاضی القضات است
 یا حاجت الحاجات است
 و میتواند
 تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
 با چشمهای بسته بخواند
 و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
 ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
 و
 میتواند کاری کند که لامپ الله
 که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
 دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
 آخ ...
 چه قدر روشنی خوبست
 چه قدر روشنی خوبست
 و من چه قدر دلم می خواهد
 که یحیی
 یک چارچرخه داشته باشد
 و یک چراغ زنبوری
 و من چه قدر دلم میخواهد
 که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
 و دور میدان محمدیه بچرخم
 آخ ...
 چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
 چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
 چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
 چه قدر مزه ی پپسی خوبست
 چه قدر سینمای فردین خوبست
 و من چه قدر از همه ی چیزهای
 خوب خوشم می آید
 و من چه قدر دلم میخواهد
 که گیس دختر سید جواد را بکشم
 چرا من این همه کوچک هستم
 که در خیابانها گم میشوم
 چرا پدر که این همه کوچک نیست
 و در خیابانها هم گم نمی شود
 کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد
 و مردم
 محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست
 و آب حوض هاشان هم خونیست
 و تخت کفش هاشان هم خونیست
 چرا کاری نمی کنند
 چرا کاری نمی کنند
 چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
 من پله های پشت بام را جارو کرده ام
 و شیشه های پنجره را هم شسته ام
 چرا پدر فقط باید
 در خواب
 خواب ببیند
 من پله های پشت بام را جارو کرده ام
 و شیشه های پنجره را هم شسته ام
 کسی می آید
 کسی می آید
 کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
 کسی که آمدنش را نمی شود
 گرفت
 و دستبند زد و به زندان انداخت
 کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده
 است
 و روز به روز بزرگ میشود
 کسی از باران از صدای شر شر باران
 از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
 کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
 و سفره را می اندازد
 و نان را قسمت میکند
 و پپسی را قسمت میکند
 و باغ ملی را قسمت میکند
 و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
 و روز اسم نویسی را قسمت میکند
 و نمره مریضخانه را قسمت میکند
 و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
 و سینمای فردین را قسمت میکند
 درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند
 و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
 و سهم ما را هم می دهد
 من خواب دیده ام...

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

دلم برای باغچه می سوزد

کسی به فکر گل ها نیست
 کسی به فکر ماهی ها نیست
 کسی نمی خواهد
 باورکند که باغچه دارد می میرد
 که قلب باغچه در
 زیر آفتاب ورم کرده است
 که ذهن باغچه دارد آرام آرام
 از خاطرات سبز تهی می شود
 و حس باغچه انگار
 چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
 حیاط خانه ما تنهاست
 حیاط خانه ی ما
 در انتظار بارش یک ابر ناشناس
 خمیازه میکشد
 و حوض خانه ی ما خالی است
 ستاره
 های کوچک بی تجربه
 از ارتفاع درختان به خاک می افتد
 و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
 شب ها صدای سرفه می آید
 حیاط خانه ی ما تنهاست
 پدر میگوید
 از من گذشته ست
 از من گذشته ست
 من بار خود رابردم
 و کار خود را کردم
 و در اتاقش از صبح تا غروب
 یا شاهنامه میخواند
 یا ناسخ التواریخ
 پدر به مادر میگوید
 لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
 وقتی که من بمیرم دیگر
 چه فرق میکند که باغچه باشد
 یا باغچه نباشد
 برای من حقوق تقاعد کافی ست
 مادر تمام زندگیش
 سجاده ایست گسترده
 درآستان وحشت دوزخ
 مادر
 همیشه در ته هر چیزی
 دنبال جای پای معصیتی می گردد
 و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
 آلوده کرده است
 مادر تمام روز دعا می خواند
 مادر گناهکار طبیعی ست
 و فوت میکند به تمام گلها
 و فوت میکند به تمام ماهی ها
 و فوت میکند به خودش
 مادر در انتظار ظهور است
 و
 بخششی که نازل خواهد شد
 برادرم به باغچه می گوید قبرستان
 برادرم به اغتشاش علفها می خندد
 و از جنازه ی ماهی ها
 که زیر پوست بیمار آب
 به ذره های فاسد تبدیل میشوند
 شماره بر می دارد
 برادرم به فلسفه معتاد است
 برادرم شفای باغچه را
 در انهدام باغچه می داند
 او مست میکند
 و مشت میزند به در و دیوار
 و سعی میکند که بگوید
 بسیار دردمند و خسته و مایوس است
 او نا امیدیش را هم
 مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
 همراه خود به کوچه و بازار می برد
 و نا امیدیش
 آن قدر کوچک است که هر شب
 در ازدحام میکده گم
 میشود
 و خواهرم که دوست گلها بود
 و حرفهای ساده ی قلبش را
 وقتی که مادر او را میزد
 به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
 و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
 به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد ...
 او خانه اش در آن سوی شهر است
 او در میان خانه مصنوعیش
 با ماهیان قرمز مصنوعیش
 و در پناه عشق همسر مصنوعیش
 و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
 آوازهای مصنوعی میخواند
 و بچه های طبیعی می سازد
 او
 هر وقت که به دیدن ما می آید
 و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
 حمام ادکلن می گیرد
 او
 هر وقت که به دیدن ما می آید
 آبستن
 است
 حیاط خانه ما تنهاست
 حیاط خانه ما تنهاست
 تمام روز
 از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
 و منفجر شدن
 همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل
 خمپاره و مسلسل می کارند
 همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
 سر پوش می گذارند
 و حوضهای کاشی
 بی آنکه خود بخواهند
 انبارهای مخفی باروتند
 و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
 از بمبهای کوچک
 پر کرده اند
 حیاط خانه ما گیج است
 من از زمانی
 که قلب خود را گم کرده است می ترسم
 من از تصور بیهودگی این همه دست
 و از تجسم بیگانگی این همه صورت می
 ترسم
 من مثل دانش آموزی
 که درس هندسه اش را
 دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
 و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
 من فکر میکنم ...
 من فکر میکنم ...
 من فکر میکنم ...
 و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
 و ذهن باغچه دارد آرام آرام
 از خاطرات سبز
 تهی میشود

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

تنها صداست که میماند

چرا توقف کنم چرا ؟
 پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
 افق عمودی است
 افق عمودی است و حرکت : فواره وار
 و در
 حدود بینش
 سیاره های نورانی می چرخند
 زمین در ارتفاع به تکرار می رسد
 و چاههای هوایی
 به نقب های رابطه تبدیل می شوند
 و روز وسعتی است
 که در مخیله ای تنگ کرم روزنامه نمی گنجد
 چرا توقف کنم ؟
 راه از میان مویرگهای حیات می گذرد
 کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
 سلولهای فاسد را خواهد کشت
 و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
 تنها صداست
 صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد
 چرا توقف کنم ؟
 چه میتواند باشد مرداب
 چه میتواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد
 افکار سردخانه
 را جنازه های باد کرده رقم میزنند
 نامرد در سیاهی
 فقدان مردیش را پنهان کرده است
 و سوسک ... آه
 وقتی که سوسک سخن میگوید
 چرا توقف کنم ؟
 همکاری حروف سربی بیهوده است
 همکاری حروف سربی
 اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد
 من از سلاله ی درختانم
 تنفس هوای مانده ملولم میکند
 پرنده ای که مرده بود به من پند داد که
 پرواز را به خاطر بسپارم
 نهایت تمامی نیروها پیوستن است پیوستن
 به اصل روشن خورشید
 و ریختن به شعور نور
 طبیعی است
 که آسیابهای بادی می پوسند
 چرا توقف کنم ؟
 من خوشه های نارس گندم را
 به زیرپستان میگیرم
 و شیر میدهم
 صدا صدا تنها صدا
 صدای خواهش
 شفاب آب به جاری شدن
 صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
 صدای انعقاد نطفه ی معنی
 و بسط ذهن مشترک عشق
 صدا صدا صدا تنها صداست که میماند
 در سرزمین قدکوتاهان
 معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
 چرا توقف کنم ؟
 من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم
 و
 کار تدوین نظامنامه ی قلبم
 کار حکومت محلی کوران نیست
 مرا به زوزه ی دراز توحش
 در عضو جنسی حیوان چکار
 مرا به حرکت حقیر کرم در خلا گوشتی چکار
 مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است
 تبار خونی گلها می دانید ؟

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

بعد از تو

ای هفت سالگی
 ای لحظه ی شگفت عزیمت
 بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
 بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و
 روشن
 میان ما و پرنده
 میان ما و نسیم
 شکست
 شکست
 شکست
 بعد از تو آن عروسک خاکی
 که هیچ چیز نمیگفت هیچ چیز به جز آب آب آب
 در آب غرق شد
 بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
 و به صدای زنگ که از روی حرف های الفبا بر میخاست
 و به صدای سوت کارخانه های
 اسلحه سازی دل بستیم
 بعد از تو که جای بازیمان میز بود
 از زیر میزها به پشت میزها
 و از پشت میزها
 به روی میزها رسیدیم
 و روی میزها بازی کردیم
 و باختیم رنگ ترا باختیم ای هفت سالگی
 بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
 بعد از تو تمام یادگاری ها را
 با تکه های سرب و با
 قطره های منفجر شده ی خون
 از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم
 بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
 و داد کشیدیم
 زنده باد
 مرده باد
 و در هیاهوی میدان برای سکه های کوچک آوازه خوان
 که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند دست زدیم
 بعد از تو ما که قاتل یکدیگر
 بودیم
 برای عشق قضاوت کردیم
 و همچنان که قلبهامان
 در جیب هایمان نگران بودند
 برای سهم عشق قضاوت کردیم
 بعد از تو ما به قبرستانها رو آوردیم
 و مرگ زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید
 و مرگ آن درخت تناور بود
 که زنده های این سوی آغاز
 به شاخه های ملولش دخیل می
 بستند
 و مرده های آن سوی پایان
 به ریشه های فسفریش چنگ میزدند
 و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
 که در چهار زاویه اش ناگهان چهار لاله ی آبی روشن شدند
 صدای باد می آید
 صدای باد می آید ای هفت سالگی
 بر خاستم و آب نوشیدم
 و ناگهان به خاطر آوردم
 که کشتزارهای
 جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسیدند
 چه قدر باید پرداخت
 چه قدر باید
 برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟
 ما هر چه را که باید
 از دست داده باشیم از دست داده ایم
 مابی چراغ به راه افتادیم
 و ماه ماه ماده ی مهربان همیشه در آنجا بود
 در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام
 کاهگلی
 و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند
 چه قدر باید پرداخت ؟ ...

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

گمگشته

من به مردی وفا نمودم و او
 پشت پا زد به عشق و امیدم
 هر چه دادم به او حلالش باد
 غیر از آن دل که مفت بخشیدم
 دل من کودکی سبکسر بود
 خود ندانم چگونه رامش کرد
 او که میگفت دوستت دارم
 پس چرا زهر غم به جامش کرد
 اگر از شهد آتشین لب من
 جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
 حسرتم نیست ز آنکه این لب را
 بوسه های نداده بسیار است
 باز هم در نگاه خاموشم
 قصه های نگفته ای دارم
 باز هم چون به تن کنم جامه
 فتنه های نهفته ای
 دارم
 بازهم میتوان به گیسویم
 چنگی از روی عشق و مستی زد
 باز هم می توان در آغوشم
 پشت پا بر جهان هستی زد
 باز هم می دود به دنبالم
 دیدگانی پر از امید و نیاز
 باز هم با هزار خواهش گنگ
 میدهندم به سوی خویش آواز
 باز هم دارم آنچه را که شبی
 ریختم چون شراب در
 کامش
 دارم آن سینه را که او میگفت
 تکیه گاهیست بهر آلامش
 ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
 حسرت و اضطراب و ماتم نیست
 غیر از آن دل که پر نشد جایش
 بخدا چیز دیگرم کم نیست
 کو دلم کو دلی که برد و نداد
 غارتم کرده داد میخواهم
 دل خونین مرا چکار آید
 دلی آزاد و
 شاد میخواهم
 دگرم آرزوی عشقی نیست
 بیدلان را چه آرزو باشد
 دل اگر بود باز می نالید
 که هنوزم نظر باو باشد
 او که از من برید و ترکم کرد
 پس چرا پس نداد آن دل را
 وای بر من که مفت بخشیدم
 دل آشفته حال غافل را

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

گریز و درد

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
 راهی بجز گریز برایم نمانده بود
 این عشق آتشین پر از درد بی امید
 در وادی گناه و جنونم کشانده بود
 رفتم که داغ بوسه پر حسرت
 ترا
 با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
 رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
 رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
 رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
 عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
 از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
 بیرون فتاده بود یکباره راز ما
 رفتم که گم
 شوم چو یکی قطره اشک گرم
 در لابلای دامن شبرنگ زندگی
 رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
 فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی
 من از دو چشم روشن و گریان گریختم
 از خنده های وحشی طوفان گریختم
 از بستر وصال به آغوش سر هجر
 آزرده از ملامت وجدان گریختم
 ای سینه در حرارت
 سوزان خود بسوز
 دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
 می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
 مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
 روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
 در دامن سکوت بتلخی گریستم
 نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
 دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

پاییز

از چهره طبیعت افسونکار
 بر بسته ام دو چشم پر از غم را
 تا ننگرد نگاه تب آلودم
 این جلوه های حسرت و ماتم را
 پاییز ای مسافر خاک آلوده
 در دامنت چه چیز نهان
 داری
 جز برگهای مرده و خشکیده
 دیگر چه ثروتی به جهان داری
 جز غم چه میدهد به دل شاعر
 سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
 جز سردی و ملال چه میبخشد
 بر جان دردمند من آغوشت ؟
 در دامن سکوت غم افزایت
 اندوه خفته می دهد آزارم
 آن آرزوی گمشده می رقصد
 در پرده های مبهم
 پندارم
 پاییز ای سرود خیال انگیز
 پاییز ای ترانه محنت بار
 پاییز ای تبسم افسرده
 بر چهره طبیعت افسونکار

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

یک شب

یک شب ز ماورای سیاهی ها
 چون اختری بسوی تو می آیم
 بر بال بادهای جهان پیما
 شادان به جستجوی تو می آیم
 سرتا بپا حرارت و سرمستی
 چون روزهای دلکش تابستان
 پر
 میکنم برای تو دامان را
 از لاله های وحشی کوهستان
 یک شب ز حلقه که به در کوبم
 در کنج سینه قلب تو می لرزد
 چون در گشوده شد تن من بی تاب
 در بازوان گرم تو می لغزد
 دیگر در آن دقایق مستی بخش
 در چشم من گریز نخواهی دید
 چون کودکان نگاه خموشم را
 با شرم در ستیز
 نخواهی دید
 یکشب چو نام من به زبان آری
 می خوانمت به عالم رویایی
 بر موجهای یاد تو می رقصم
 چون دختران وحشی دریایی
 یکشب لبان تشنه من با شوق
 در آتش لبان تو میسوزد
 چشمان من امید نگاهش را
 بر گردش نگاه تو میدوزد
 از زهره آن الهه افسونگر
 رسم و طریق عشق
 می آموزم
 یکشب چو نوری از دل تاریکی
 در کلبه ات شراره میافروزم
 آه ای دو چشم خیره به ره مانده
 آری منم که سوی تو می آیم
 بر بال بادهای جهان پیما
 شادان به جستجوی تو می آیم

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

یادی از گذشته

شهریست در کنار آن شط پر خروش
 با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور
 شهریست در کناره آن شط و قلب من
 آنجا اسیر پنجه یک مرد پر غرور
 شهریست در کناره آن شط که
 سالهاست
 آغوش خود به روی من و او گشوده است
 بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل
 او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
 آن ماه دیده است که من نرم کرده ام
 با جادوی محبت خود قلب سنگ او
 آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق
 در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او
 ما رفته ایم در
 دل شبهای ماهتاب
 با قایقی به سینه امواج بیکران
 بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب
 بر بزم ما نگاه سپید ستارگان
 بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر
 بوسیده ام دو دیده در خواب رفته را
 در کام موج دامنم افتاده است و او
 بیرون کشیده دامن در آب رفته را
 اکنون منم که در دل
 این خلوت و سکوت
 ای شهر پر خروش ترا یاد میکنم
 دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار
 من با خیال او دل خود شاد میکنم

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

هر جایی

از پیش من برو که دل آزارم
 ناپایدار و سست و گنه کارم
 در کنج سینه یک دل دیوانه
 در کنج دل هزار هوس دارم
 قلب تو پاک و دامن من ناپاک
 من شاهدم به خلوت بیگناه
 تو از شراب بوسه من مستی
 من سرخوش از شرابم و پیمانه
 چشمان من هزار زبان دارد
 من ساقیم به محفل سرمستان
 تا کی ز درد عشق سخن گویی
 گر بوسه خواهی از لب من بستان
 عشق تو همچو پرتو مهتابست
 تابیده بی خبر به لجن زاری
 باران رحمتی است که می بارد
 بر سنگلاخ قلب
 گنهکاری
 من ظلمت و تباهی جاویدم
 تو آفتاب روشن امیدی
 بر جانم ای فروغ سعادتبخش
 دیر است این زمان که تو تابیدی
 دیر آمدم و دامنم از کف رفت
 دیر آمدی و غرق گنه گشتم
 از تند باد ذلت و بدنامی
 افسردم و چو شمع تبه گشتم

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

وداع

می روم خسته و افسرده و زار
 سوی منزلگه ویرانه خویش
 به خدا می برم از شهر شما
 دل شوریده و دیوانه خویش
 می برم تا که در آن نقطه دور
 شستشویش دهم از رنگ نگاه
 شستشویش دهم از لکه عشق
 زین همه خواهش بیجا و تباه
  می برم تا ز تو دورش سازم
 ز تو ای جلوه امید حال
 می برم زنده بگورش سازم
 تا از این پس نکند باد وصال
  ناله می لرزد
 می رقصد اشک
 آه بگذار که بگریزم من
 از تو ای چشمه جوشان گناه
 شاید آن به که بپرهیزم
 من
 بخدا غنچه شادی بودم
 دست عشق آمد و از شاخم چید
 شعله آه شدم صد افسوس
 که لبم باز بر آن لب نرسید
 عاقبت بند سفر پایم بست
 می روم خنده به لب ‚ خونین دل
 می روم از دل من دست بدار
 ای امید عبث بی حاصل

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عاشقانه ، عشق ، شعر ، ادبی