صفیر

طبیبان را ز بالینم برانید
 را از دست اینان وا رهانید
 به گوشم جای این آیات افسوس
 سرود زندگانی را بخوانید
 دل من چون پرستوی بهاری است
 ازین صحرا به
 آن صحرا فراری است
 شکیب او همه در پی شکیبی است
 قرار او همه در بی قراری است
 دل عاشق گریبان پاره خوشتر
 به کوی دلیران آواره خوشتر
 غم دل با همه بیچارگی ها
 از این غم ها که دارد چاره خوشتر
 دلم یک لحظه در یک جا نماندست
 مرا دنبال خود هر سو کشاندست
 به هر
 لبخند شیرین دل سپردست
 برای هر نگاهی نغمه خواندست
 هنوزم چشم دل دنبال فرداست
 هنوزم سینه لبریز تمناست
 هنوز این جان بر لب مانده ام را
 در این بی آرزویی آرزوهاست
 اگر هستی زند هر لحظه تیرم
 وگر از عرش برخیزد صفیرم
 دل از این عمر شیرین برنگیرم
 به این
 زودی نمی خواهم بمیرم

 

/ 0 نظر / 26 بازدید